سفارش تبلیغ
صبا
اللهّمَ صَلّ عَلی عَلی بنْ موسَی الرّضا المرتَضی الامامِ التّقی النّقی و حُجّتکَ عَلی مَنْ فَوقَ الارْضَ و مَن تَحت الثری الصّدّیق الشَّهید صَلَوةَ کثیرَةً تامَةً زاکیَةً مُتَواصِلةً مُتَواتِرَةً مُتَرادِفَه کافْضَلِ ما صَلّیَتَ عَلی اَحَدٍمِنْ اوْلیائِک

حوالی آفتاب
 
صـحـن دوستـان
سقاخونه

یک نیمه شب بهانه‌ی دلبر گرفت و بعد

قلبش به شوق روی پدر پر گرفت و بعد


اما نیامده ز سفر مهربان او

یعنی دوباره هم دل دختر گرفت و بعد


آنقدر لاله ریخت به راه مسافرش

تا خواب او تجلی باور گرفت و بعد


آخر رسید از سفر، اما سر پدر

سر را چقدر غمزده در بر گرفت و بعد


گرد و غبار از رخ مهمان مهربان

با اشک چشم و گوشه‌ی معجر گرفت و بعد


انگار خوب او خبر از ماجرا نداشت

طفلک سراغی از علی اصغر گرفت و بعد


از روزهای بی کسی اش گفت با پدر

یعنی نبرد بغض و گلو در گرفت و بعد:


خورشید من به مغرب گودال رفتی و

باران تیر و نیزه و خنجر گرفت و بعد


معراج رفتی از دل گودال قتلگاه

نیزه سر تو را به روی سر گرفت و بعد


دلتنگ بود دخترت و سنگ ِ کینه ای

بوسه ز چهره و لب و حنجر گرفت و بعد


...


اما دوباره فرصت جبران رسیده بود

یک بوسه آه از لب پرپر گرفت و بعد


جان داد در مقابل چشمان عمه اش

با بال های زخمی خود پر گرفت و بعد ...

 

حوالی نوشت:

دل بی تاب کوچکی است که تمام بزرگی ها در برابرش سر خم نموده اند....

دل بی قرار کودکی است که درد مادر را کشید...

دل هوای عزیزی را دارد که .......

هیچ...

چه میتوان گفت؟؟؟؟ 

و اما شب یلدای امسال.......

یک قافله با خون جگر میگذرد ...... بر نی سر هیجده قمر می گذرد
امشب شده یک دقیقه طولانی تر ....... یعنی به رقیه سخت تر می گذرد

(ابراهیم سنایی)



[ چهارشنبه 91/9/29 ] [ 8:17 عصر ] [ حوالی آفتاب ]

عیب کار از جعبه تقسیم نیست

سیم سیار دل ما سیم نیست

این خدا این هم هزاران طول موج

دیش ما سمت خدا تنظیم نیست

آری...........

گذشت عمری به غفلت ها چو ابر آهسته آهسته

شود این دفتر عمرم تمام آهسته آهسته

نفس چون گام عمر هست و به رغبت میکشیم آنرا

رویم با پای خود در قبر ولی آهسته آهسته....

 

 

حوالی نوشت:

فکر نمیکردم شروعش رو ببینم به پایانش رسیدم....

یک ماه بود که رفت...هم خودش هم فرصتاش....

به شروعی رسیدیم که هنوز نرسیده باید منتظر پایانش باشیم...واسه خبر تموم شدنش مژدگونی بدیم...

نمبدونم یک ماه چطور گذشت؟

نمیدونم نمیدونم یا خودمو به ندونستن زدم...فقط میدونم که زود گذشت...

تنها کاری که میشه کرد اینه که تو آخرین شب جمعه ماه به ارباب بگم: 

السلام علیک یا اباعبدالله

میگن جوابش واجبه!!!!!!!


[ پنج شنبه 91/9/23 ] [ 11:35 عصر ] [ حوالی آفتاب ]
اگر خورده نمی شد سیبی، کسی می فهمید حماقت چیست؟...
اگر پاره نمی شد جامه ای، کسی می فهمید خائن کیست؟...
اگر روزی آن خداهای کوچک شکسته نمی شد، کسی می فهمید آتش چقدر زیباست؟...
اگر رود خشک می شد، اگر چوبی نبود، کسی می فهمید که دریا به کجا میرسد؟...
حال که همه میدانند هرکس جفتی دارد...
اکنون که همه خدایی دارند با وسعتی بی پایان...
چرا گاهی احساس می کنیم تنهاییم؟...
همه حماقت را فهمیدند، خائن را دیدند، پس چرا اینقدر خائن ها احمقند؟...اصلا چرا هستند؟...
آتش زیباست! کسی طالب سوختن در آتش عشق هست؟...
مگر نه اینکه محمد گفت: خدایی داریم بی همتا! چرا کسی قدمی برای دیدن یکتاترین مهربانان بر نمی دارد؟...
مگر ما علی عادل را نداشتیم؟...چرا بیدادظلم گوش ها را کر می کند؟...
مگر رضا ضامن نبود؟...چرا ما حتی چشم دیدن تصویر آینه را هم نداریم؟...
مردم چه می کنند؟...می دانند اندیشه چیست؟...یا فقط مدعیان بی عملند؟...
معنای زندگی را یافته اند یا در حال بازی اند؟...
مهدی حاضر است...چرا همه اندر خم یک کوچه اند؟...
چرا با عبرت بیگانه اند؟....چرا اینقدر ابلهانه؟....بازهم تجربه؟...
الان دگر زمان خوردن سیب نیست....راستی چرا جامه دریدن دگر ننگ نیست؟...
چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

[ سه شنبه 91/9/7 ] [ 10:44 عصر ] [ حوالی آفتاب ]

مثل باد آمد و مانند برق رفت...

ده شب گذشت...

گذشت و گذاشت برجای...

خواهری را سپید موی...

حجله ای را بی داماد...

مادری را که کنار گهواره خالی می خواند: لالایی لای لالایی لای لالایی...

مادری را که هنوز ناباور است: پسر رشیدش چند تکه بود؟

دخترکی را که بی توجه به خارهای کف پایش در پی پدر روانه است...

نگاه مات و مبهوتی را که همچنان منتظر است، بدقولی عمو را باور ندارد..

مشکی را که از شرم جاری شدن اشکش ، جایی برای گم شدن می جوید....

ده شب گذشت و ترس و وحشت و نگرانی و عجز و ناله را برجای گذاشت...

التماس را: پدرم را کشتی! عمویم را گرفتی! برادرم را تکه کردی! کتک هم بزن! اما معجرم را نبر...

ده شب گذشت اما هیچ چیز تمام نشده....

و این تازه آغاز ماجراست....


[ دوشنبه 91/9/6 ] [ 12:18 عصر ] [ حوالی آفتاب ]
ای حضرت حر میخواستم برایتان بنویسم که...
آزادگیتان را ستایش میکنم، شما بس آزاد بودید و آزاده...
به گمانم در آن لحظه ی زیبا، در آن هنگامه ی باشکوه ، آنگاه که سر به زیر درمقابل حسین(ع)
دردلت جشن قبولی توبه و از چشمانت باران شوق روان بود در این اندیشه بودی که
ای کاش پیش از اینها....
ای حضرت حر برایمان دعا کن....برای آزاد شدن و آزاد ماندنمان....
بنازم به بزم محبت...

پ ن : همیشه شب هفت محرم برام نماد یه شروع بوده....یه آغاز دوباره...
خواستم تولد این صفحه هم تو این شب باشه... به این امید که ختمی به خیر داشته باشد...
التماس دعای خیر....

[ چهارشنبه 91/9/1 ] [ 2:48 عصر ] [ حوالی آفتاب ]
........

.: Weblog Themes By S.shAriAty :.

اذن دخـول

تو از حــوالــی آفتـــاب و مشرق دل.... به لحظه های زمینی نهاده ای منزل... درون حادثه ها حاضر است تاریکی... تو از حـــوالــی آفتـــاب می شوی نازل...
رواق دارالحجه
پـنجـره فـولـاد
کفشـداری


زائران امروز: 12
زائران دیروز : 10
کل زائران: 40088

SiaVash