سفارش تبلیغ
صبا
اللهّمَ صَلّ عَلی عَلی بنْ موسَی الرّضا المرتَضی الامامِ التّقی النّقی و حُجّتکَ عَلی مَنْ فَوقَ الارْضَ و مَن تَحت الثری الصّدّیق الشَّهید صَلَوةَ کثیرَةً تامَةً زاکیَةً مُتَواصِلةً مُتَواتِرَةً مُتَرادِفَه کافْضَلِ ما صَلّیَتَ عَلی اَحَدٍمِنْ اوْلیائِک

حوالی آفتاب
 
صـحـن دوستـان
سقاخونه

همیشه قاصدکارو دوست داشتم....زیادم دوستشون داشتم ....  هنوزم دارم ...

شایداز قبل از اون زمانی که بهم گفتن قاصده و واسه هرکس بفرستی حرفاتو واسش میبره...

بچه که بودم همیشه قاصدک که میدیدم ، فوتش میکردم و میگفتم: برو به عزیزی (مامان بزرگم) بگو بیاد پیشم ، دلم براش تنگ شده....

گاهیم میگفتم : فقط بهش بگو دوسش دارم....

و اکثر اوقات چند روز بعدش عزیزیم میومدن خونمون.... و ذوق زده بهشون میگفتم : قاصدکم بهتون گفت بیاین؟

باوره دیگه!!! اونقدر ایمان داشتم به قاصدکام که بعدش دلتنگیم رفع می شد...

هنوزم قاصدکا رو دوست دارم...

هنوزم فوتشون میکنم...

هنوزم قاصد دلتنگیامن...

الان هروقت بهار میشه دوستام زنگ میزنن : حوالی به یاد تو قاصدک فوت کردیم...

الان بهار ک میشه چشمام واسه دیدنشون همیشه سر به زیره....

اما الان قاصدکا خیلی کم شدن... خیلی ...

شایدم دلیلش اینه که جنس قاصدا عوض شده...

الان دیگه حتی دلم واسه قاصدکا هم تنگ میشه....

اما من هنوزم یکی از فانتزیام اینه که یه شیشه پر از قاصدک داشته باشم.... بعد برم تو دل طبیعت در شیشه رو باز کنم.... حتی تصور پروازشونم برام لذت بخشه...

اما این فانتزی جرئت میخواد .... جرئت حبس کردن قاصدکا .... جرئتی ک من ندارم....

این قاصدکی که نمیدونم ناغافل از کجاپیداش شد! شد بهونه ی نوشتن از خودش....

بالش شکسته اما مطمئنم میتونه قاصد خوبی باشه...

راهش طولانیه... 1350 کیلومتر ... اما مطمئنم به سلامت میره...

حتما به سلامت میرسه به حوالی آفتاب ....

ب سلامت میرسه و تبریک تولد میگه .... ب سلامت میرسه و تشکر میکنه ... بابت هدیه ی دیشبی....

میگم سلام شمارو هم برسونه....

 

 

بعد نوشت : نسیم امشب شیراز رو از همیشه دوست تر داشتم....

قاصدکم بااون از خونه رفت بیرون....

 


[ یکشنبه 93/6/16 ] [ 11:17 عصر ] [ حوالی آفتاب ]

حرف ها داشتم...

برای امشب ...

برای شما ...

برای میلادتان...  

بغض ها داشتم...

برای شما ...

برای حرمتان...

منتظر بودم چنین شبی را...

اما حالا دلم فقط سکوت می خواهد....

و یک فنجای چای... با طعم نبات تازه رسیده از حریم شما...

راستش دلم برای حرمتان.........!

تعارف ک نداریم.... پر میزند .....!

 


زمستــان نیـست...
دلتنــگی حَـــــرم است ... !
که می لرزانــد
چهـــار ستـــون دلـــــم را !!!

عید همگی مباااااااارک...گل تقدیم شما

ما را ب رسم رفاقت دعا کنین...


[ یکشنبه 93/6/16 ] [ 1:51 صبح ] [ حوالی آفتاب ]
متن گفت‌وگوی شمس و مولانا

شمس:

هر زمان نو می‌شود دنیا و ما
بی‌خبر از نو شدن اندر بقا

پس تو را هر لحظه مرگ و رجعتی‌ست
مصطفی فرمود دنیا ساعتی‌ست

آزمودم مرگ من در زندگی‌ست
چون رهی زین زندگی پایندگی‌ست


مولانا:

کیستی تو؟

شمس:

 کیستی تو؟

 

مولانا: 

قطره‌ای از باده‌های آسمان

شمس:


این جهان زندان و ما زندانیان
حفره کن زندان و خود را وارهان


مولانا:

 کیستی تو؟

 
شمس:


آدمی مخفی‌ست در زیر زبان
این زبان پرده است بر درگاه جان


مولانا: 

کیستی تو؟


شمس:


تیر پرّان بین و ناپیدا کمان
جان‌ها پیدا و پنهان جانِ جان

مولانا:

 کیستی تو؟


شمس:


ره نمایم همرهت باشم رفیق
من قلاووزم در این راه دقیق

مولانا:

 کیستی تو؟ همدلی کن ای رفیق!


شمس:


در عشق سلیمانی من همدم مرغانم
هم عشق پری دارم، هم مرد پری‌خوانم

هر کس که پری‌خوتر در شیشه کنم زودتر
برخوانمُ افسونش حراقه بجنبانم

... / هم ناطق و خاموشم، هم لوح خموشانم
هم خونم و هم شیرم، هم طفلم و هم پیرم / ...

مولانا:

 کیستم من؟ کیستم من؟ چیستم من؟

شمس:


تا نگردی پاک‌دل چون جبرئیل
گرچه گنجی در نگنجی در جهان


رخت بربند و برس در کاروان

آدمی چون کشتی است و بادبان
تا کی آرَد باد را آن بادران؟

مولانا:

 هیچ نندیشم به‌جز دلخواه تو

شکر ایزد را که دیدم روی تو
یافتم ناگه رهی من سوی تو

چشم گریانم ز گریه کُند بود
یافت نور از نرگس جادوی تو

بس بگفتم کو وصال و کو نجاح
برد این کوکو مرا در کوی تو

جست‌وجویی در دلم انداختی
تا ز جست‌وجو روم در جوی تو

خاک را هایی و هویی کی بُدی؟
گر نبودی جذب های و هوی تو


شمس:


مخزن إنّا فتحنا برگشا
سرّ جان مصطفی را بازگو

مستجاب آمد دعای عاشقان
ای دعاگو آن دعا را بازگو


مولانا:


چون دهانم خورد از حلوای او
چشم‌روشن گشتم و بینای او

پا نهم گستاخ چون خانه روم
پا نلرزانم نه کورانه روم

 

 

حوالی نوشت :

دعوتید به تماشای اپرای مولوی...

کاری از گروه آران به کارگردانی بهروز غریب پور....

 اپرای مولوی

 پیشنهاد حوالی آفتاب :

کامل این اپرای جذاب رو از سایت تبیان ببینین...

اون لینک فقط گفتگوی شمس و مولانا هست...

اپرای مولوی در سایت تبیان

البته درستش اینه که لطفا تشریف ببرید دی وی دی مربوطه رو بخرین بشینین تماشا کنین...

اینی هم که من گذاشتم اینجا دلیلش این بود که خودم خیلی لذت بردم گفتم شما هم استفاده کنین...


[ شنبه 93/6/1 ] [ 12:21 صبح ] [ حوالی آفتاب ]
........

.: Weblog Themes By S.shAriAty :.

اذن دخـول

تو از حــوالــی آفتـــاب و مشرق دل.... به لحظه های زمینی نهاده ای منزل... درون حادثه ها حاضر است تاریکی... تو از حـــوالــی آفتـــاب می شوی نازل...
رواق دارالحجه
پـنجـره فـولـاد
کفشـداری


زائران امروز: 12
زائران دیروز : 10
کل زائران: 40088

SiaVash